MIND THE GAP, PLEASE
امیر پیام
اشتباه بزرگ من این بود که اولین شبگردی خودمواز تقاطع خیابان Main و Hasting
سحر که دوهفته پیش از لندن برگشته بود گفت: بعضی از ایستگاه های مترو لندن طوری احداث شدن که ایستگاه پیچ خورده و یک فاصله غیرمتعارف بین سکو و واگن مترو پدید اومده. برای اینکه مردم مراقب باشند، بلندگو دائما اعلام می کنه که مراقب فضای خالی میان سکو و مترو باشید و این به اختصارمی شه: MIND THE GAP این جمله تو لندن خیلی معروف شده و به همین خاطر بروی هدایای توریستی
- شما بخوانید سوغاتی – این جمله رو نوشتند.
پیش خودم گفتم: عجب! اشتباه رو خودشون تو ساختن ایستگاه انجام دادند، حالا از جمله یادآوری کننده این اشتباه هم پول در می یارن! به این می گن از آب کره گرفتن!
دو، سه روز اول رو که گیج بودیم. البته این گیجی کمترش مربوط می شد به تغییر ساعت بیولوژیکی بدن- اما به همه گفتیم بیشترش از این بود!- و بیشترش مربوط می شد به هاج و واج بودنمان از نخستین روزهای اقامت در این کلان شهر و این جماعت غریب!( شما جای "ب" و "ی" واژه "غریب" رو عوض کنید بیشتر معنی می ده).
خلاصه شب یکشنبه رسید و قباد گفت که اگر می خواهید هر چه زودتر بروید زیر پوست این شهر، شال و کلاه کنید تا بریم. با دو دولار و بیست وپنج سنت- بعد از بیست وپنج سال- دوباره سوار اتوبوس شدیم و رفتیم تا از مرز نیمه شب بگذریم.
برای من که ده سال گذشته در ایران رو به مبارزه با اعتیاد در انجمن های مردمی گذشته بود و عادت داشتم به دیدن معتادان خیابانی و کارتن خواب ها، دیدن بی خانمان های ونکوور زیاد عجیب نبود. غیر از اینکه زبون اونها رو نمی فهمیدم و اینکه دخترها و زنان جوان با آرایشهای غلیظ یا لباسهای کثیف کمی متعجبم می کرد. نه اینکه در ایران چنین مواردی ندیده بودم، بلکه به این دلیل که این بخش از اعتیاد در ایران زیرزیر پوست شهر زندگی می کنه و اینقدر زل و براق تو چشم نمی زنه! شاید هم اینطوری بهتر باشه. چرا که هر چی زخم در سطح باشه التیام پذیرتره و هرچی به عمق میره و ناپیدا می شه، لاعلاج تر!
از خانه هایی مخروبه یی که بی خانمانها جلوی آنها پرسه می زدند گذشتیم و در خلوتی شهر از هیاهوی شب جمعه- ببخشید شب یکشنبه- خیابان رابسون سر در آوردیم.
در فرودگاه فرانکفورت که پرسه می زدیم تا زمان بین دو پرواز- شما بخوانید GAP - را هدر دهیم به
شیرین که محو تنوع و نقش و نگار شیشه های مشروب شده بود گفته بودم:" کی می خواد این همه مشروب رو بنوشه؟!" و حالا می دیدیم که چه کسی اون همه مشروب رو یکشبه نوشیده.
چینی ها رو همیشه با رژیم غذایی سالم و عمر طولانی و موهای پرپشت - این آخری برای من همیشه با یک نوستالژی نسبت به موهایی که دیگه ندارمشون همراه بوده- دیده بودم و این تعداد نوجوان مست و نیمه برهنه با اکثریت آسیایی برای من و دوربین قباد معنای تازه یی داشت. یاد جمله ته زیر سیگاری افتادم!
قبل ساعت یک و نیم باید سوار می شدیم تا اتوبوس رو از دست ندیم و از خرید دوباره یک بلیط 2000 تومانی هم صرفه جویی کرده باشیم. اتوبوس پر بود از جوانهایی که گرمای سرشون مانع از این می شد تا سرمای تنشون رو متوجه بشن. روبرویم پسری تنومند و فربه با رایحه تند الکل ایستاده بود و گفت: امشب از کار اخراج شدم و شروع کرد با دو دخترک چینی کنار من گپ زدن( اشتباه نکنید! این گپ با اون گپ خیلی فرق داره و این گپ اصلا هم بد و خطرناک نیست. تا باشه از این گپ ها باشه).
مکالمه بین نوجوانها مخصوصا اگر با لهجه انگلیسی- آمریکایی باشه، برای من همیشه غریب و نامفهوم بوده و به غیر از شبه جمله ای که دوستم گفته بود بین نوجوانها زیاد تکرار می شه که عبارت است از:
Actually, you know
فقط یک جمله از مکالمه همراهانمان جلب توجه می کرد. پسر اخراج شده از دخترچینی پرسید: شما چینی هستید؟ و دختر چینی گفت: ! Actually, I dont know نمیدانم چرا به یاد جمله ته زیر سیگاری افتادم!
از اون شب به بعد هر وقت توی اون زیر سیگاری سیگارمو خاموش می کنم، مواظبم تا خاکسترهای
سیگار روی جمله رونپوشونن!
ونکوور5 اکتبر2007
