تبليغاتX
بوی سیب - وقتی خواستم بیمه شوم
یادداشت ادبی، نقد فیلم و گزارش های اجتماعی

 

 

طرح تکفیر ارباب رجوع

امیر پیام           

 

شلوار نارنجی اش نشان می داد که هنوز وامدار شهرداری است. شلوار بقدری گشاد بود که کمربند چرم ورنی لبه های آنرا مثل سر گونی جمع کرده و به لباس کار آبی رنگی - که نشان شرکت مسافرتی " سیر و سفر" را با علامت دو پیکان که هر کدام به سویی مخالف نشانه رفته بودند- پیوند می داد. زیپ شلوار خراب و طبق معمول سنجاق قفلی حافظ آبروی یک مرد شده بود.

دفترچه بیمه که با جلد قرمزمشمایی  حفاطت می شد، در دست زن اسداله بود. لاغر، با عینک ته استکانی و موهایی که با حنا رنگ شده بودند . پیرزن فکر می کرد که مردم رنگ موهایش را با  رنگ موی شرابی مد روز اشتباه می گیرند. ابروهای به هم پیوسته که احتمالا چند ماه پیش نازک تر بوده ، پر بود از موهای سفید و سیاه وکوتاه و بلند که اعتماد بنفس زن را حسابی گرفته بود. دائم از اسداله دوری می کرد و با صدای دورگه اش بر سر شوهر فرتوتش - که بیشتر به پدرش می مانند نه همسر- سرکوفت می زد: " تو منو کشوندی اینجا! اینا که کار آدمو انجام نمی دن! همش نشستن و با تلفن حرف می زنن یا با هم دیگه ... می زنن!"

مشخص بود که اکرم از اینکه دیگران فکر کنند او همسر اسداله سوپور است، بسیار وحشت داشت و با مانتو و روسری وبزک و دوزکی که کرده بود سعی داشت خود را از طبقه اجتماعی دیگری معرفی کند. اسداله که سواد نداشت، التماس زن می کرد تا پیگیری کند و ببیند سابقه 10 سال بیمه او از اهواز آمده یا خیر! متصدی بایگانی از اکرم پرسید:" امرتون چیه؟" اسداله گفت: " میخوام ببینم سابقه بیمه من از اهواز اومده یا نه!" خانم متصدی به اکرم پاسخ داد:

" برید از دبیرخانه شماره نامه یا رسید بیارید تا من بگردم، گفتید اسمش چی بود؟" . اکرم که دنبال بهانه می گشت تا به اسداله غربزند، با خشم به زن گفت: اسداله مهاجر وطن.

من که نیم ساعتی می شد منتظر پیدا شدن پرونده ام بودم، بی اختیار خنده ام گرفت و اکرم با عصبانیت به سمت من برگشت، اما نمی دانم چرا لبخند زد! مهاجر وطن. این دیگرچه فامیلی است؟! جمع اضداد است. مهاجر کسی است که ترک وطن کرده، مگر می شود در وطن بود و مهاجر بود؟

اکرم در حالی که از پشت عینک ته استکانی اش به اسداله چشم غره می رفت، تند تند به سمت پله های طبقه دوم راه افتاد و اسداله با قامت خمیده اش – که معلوم نبود از گذشت زمانه خم شده یا تعظیم کردن  های مکرر- به دنبال او روانه شد.

                                                     ***

وقتی که آقای صمیمی با احترام معرفی نامه بیمه خبرنگاران را به دستم داد و خانم تقوی با لبخند همیشگی اش - که نشان از احترام او به اعضای انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران بود- بدرقه ام کرد، پیش خودم فکر کردم ؛ زیاد هم بد نشد که به جای روانشناس ، خبرنگار شدم! با خود گفتم برای خبرنگاران ، بیمه شدن به همین راحتی است و حتما در شعبات بیمه نیز افرادی مثل صمیمی و تقوی منتظر هستند تا دفترچه بیمه من و مهمتر از آن ، دفترچه  بیمه مادرم را - بالاخره پس از هفت سال سابقه خبرنگاری-  صادر کنند.

 

گام اول برای بیمه ، وارد شدن به شعبه 20 تامین اجتماعی در خیابان پیروزی نرسیده به پرستاربود. نمی دانم چرا هر چیزی که به خیابان پیروزی و چهارراه کوکاکولا مربوط می شود، مرا به یاد انقلاب می اندازد! شاید به این خاطر که پیروزی نهایی در روزهای 19 تا 22 بهمن 57 در همین خیابان اتفاق افتاد. همافرهای نیروی هوایی و تسلیحات در آن روزها با باز کردن در اسلحه خانه به مردم اسلحه دادند و مردم با تشکیل سنگرها سر هر کوی و برزن به مبارزه مسلحانه با گارد نیمه جان شاه پرداختند. جمع کردن ملحفه و بطری خالی و یاد درست کردن کوکتل مولوتف به خیر! حتما به همین خاطر است که من پیشرفت و کیفیت دستاوردهای انقلاب را در نقطه ای از شهر که با نام پیروزی و خیابان نبرد نام گرفته، جستجومی کنم .

نامه ای را که باسربرگ صندوق حمایت از نویسندگان و هنرمندان است، با افتخار به دست خانم متصدی بخش بیمه مشاغل آزاد و اختیاری دادم. گفت: بده دبیرخانه طبقه دوم تا شماره شود. خانمی که نامه ها را وارد می کند در کنار کیبورد کامپیوترش گل یاس خشک شده ریخته و با روان نویس قرمز نامه ها را شماره می کند. حتما با بوی یاس ها کار خود را خوش رنگ و بومی کند. دوباره طبقه اول . مسئول امور بیمه شدگان امضا ی دیگری می کند. چند فرم را باید پر کرد.

آقا چند نفر تحت تکفل دارید؟ همسرم و مادرم. اما شیرین قرار است تااز طریق خانه هنرمندان خود را بیمه کند، پس فقط می ماند مادرم که به اصرار او اینجا هستم. پس بنویسید و امضاء و انگشت بزنید که همسرتان را نمی خواهید بیمه کنید. ای به چشم! حالا این نامه را می فرستیم شعبه 13 تا سابقه بیمه شما که قبلا در جمعیت مبارزه با اعتیاد بوده، به این شعبه بفرستند. در این فاصله هم که نامه می آید شما و مادرتان می روید کمیسیون پزشکی تا مدارکتان تکمیل شود. دوباره دبیرخانه، امضای مسئول امور بیمه شدگان، امضای رییس شعبه و ثبت اندیکاتور و...

مادر را باید برای معاینه ببرید بیمارستان شهید لواسانی در سرخه حصار و خودتان هم به درمانگاه تامین اجتماعی در سه راه آذری بروید. مبلغ 97200 ریال هم به بانک رفاه کارگران واریز کنید . امر دیگر؟ فعلا همین!

گرمای امسال واقعا نوبره! تازه هنوز 14تیر هستیم و تا تابستان واقعی خیلی مانده. بیمارستان لواسانی پر است از مراجعه کنندگان شهرستانی . چرا همیشه در بیمارستان مریض ها از راه دور آمده اند. مگر ژیگول های پایتخت مریض نمی شوند. آزمایشگاه تا ساعت 11 کار می کند و ما با یک ربع تاخیر دوباره باید بیاییم. البته ما که نه! فقط مامان . چون من باید برم سه را آذری در غرب تهران و مامان باید تنهایی بیاد . چون بیمارستان لواسانی در شرقی ترین نقطه تهران است.

سه راه آذری پر است از بوی مرغ و پرنده های خانگی . بیچاره ساندویچ فروشی کنار مرغ فروشی اصلا مشتری نداره. چون بوی گند مرغ ها همه رو فراری می ده. درمانگاه شماره 17 تامین اجتماعی اینجاست. طبقه سوم. خانمی که با محبت و خوشرویی با مراجعان برخورد می کند، نامه آزمایش خون و ادرار و نوار قلب را بدستم می دهد و برای کمیسیون پزشکی هم یک هفته بعد نوبت مشخص می کند. کار او نیز یکنواخت و تکراری است اما مثل آن یکی که گل یاس روی میز کارش بود، خوش برخورد و سرزنده است. عجب! ما فکر می کردیم کار خبرنگاری با هیجان و استرس از پشت میز نشستن و یک کار را 30 سال  تمام تکرار کردن بهتر و بیشتر به زندگی رنگ و بو می دهد!

 

7500 تومان برای آزمایش. آزمایش خون به سرعت انجام شد و خانم پرستارخون من را به شیشه کرد و یک ظرف به دستم داد شبیه جای فیلم عکاسی برای آزمایش ادرار. صف دستشویی طولانی است و منتظران مشغول به شوخی با کسانی که در دستشویی هستند. دستهایم را با وسواس و چند بار می شویم و وارد بخش آزمایش قلب می شوم. متصدی برگه آزمایش را می گیرد و با ناراحتی می گوید: چرا خیس شده؟ او می داند که همه بعد از آزمایش ادرار پیش او می آیند. اما شاید نمی داند که این مراجعان نیز ممکن است مانند او در شبانه روز چند باری دستهایشان را با آب و صابون بشویند. شماره 42 مال من است. یک ساعتی هم برای نوار قلب باید نشست. قاسم شماره 39 بود. جثه کوچک و نهیفش نشان می داد که اعتماد بنفس کمی هم دارد. آقا تو این مملکت اگر مجیز رییس رو گفتی که هیچ! اگر مثل ما قیافه نداشتی و اخمالو باشی ، از سر خودشون بازت می کنن. ماهی 50 تومان می دادند و مثل یک کارمند بانک ازم کار می کشیدن. صندوق قرض الحسنه کار می کردم. از کجا می آوردم 70 تومان کرایه خونه و خرج زن وبچه رو . تازه بیمه هم نبودم. وقتی هم به رییس گفتم حداقل منو بیمه کنید، عذرمو خواستن! حالا رفتم بازار با دیپلم دارم پادویی می کنم و اومدم تا خودم رو بیمه 40 درصدی کنم.

تو دلم گفتم. قاسم جان فکر کردی دیپلم خیلی مدرکه! بنده با دوتا فوق لیسانس و هفت، هشت، ده تا مدرک دیگه از سازمان ملل و ریاست جمهوری و... بعد از 7 سال کار خبرنگاری  نشستم بغل تو! تازه آقای نوار قلبی هم فکر می کنه من بعد از دستشویی دستهامو نمی شورم.

چسب نوار قلب را که کند، تازه فهمیدم نوار قلب هم کشکه! چون در تمام مدت آزمایش و قبل از اون تو فکر اسداله و قاسم و البته خودم بودم،اما نوارم هیچی نشون نداد. شاید هم قلب من پوست کلفت شده!

 

هفته بعد نوبت کمیسیون پزشکی بود. یکی یکی پرونده را به دستمان می دادند و می رفتیم توصف. آزمایش بینایی. بعد دوباره تو صف تا نوبت دکتر داخلی بشه. سلام خانم دکتر. سیگار می کشی . خیلی کم. بگیر برو.

دوباره تو صف دکتر جراحی. دستهات رو بزار رومیز. ببر بالا. قشنگ ببر بالا. جراحی نداشتی؟  نه. نقص عضو؟ نه. برو به بعدی بگو بیاد.

از بچگی اونچیزی که حال منو خوب می کرد،  بیشتربرخورد ولبخند دکتر بود نه دوا وآمپول. اما این روزها دیدن دکترها حالم را بهتر نمی کند. دیگر فرق زیادی بین  چهره اونها و بسازو بفروش ها یا دلالان ماشین وجود ندارد. هر سه دکتر حتی به چشمان ما نیز نگاه نکردند! البته چرا دروغ بگویم . یکی از اونها نگاهی کوتاه به چشمها می انداخت. چون دکتر چشم پزشک بود. 

***

50 روزی از تابستان گذشته وهنوز هوا گرمتر می شود. پریروز روز خبرنگاربود .

سرکارخانم فکر میکنم که مدارک من بالاخره برای صدور دفترچه کامل شده باشه.

پروندتون رو از بایگانی بگیرید. خانمی که متصدی بایگانی فنی بود، حسابی عرق کرده بود، ولی سعی می کرد تا با خوشرویی به مراجعان جواب دهد. مقصر او نبود اما پرونده من معلوم نبود کجا افتاده بود که 45 دقیقه طول کشید تا پیدا شد. روی صندلی چوبی که نشسته بودم، روبرویم آقا و خانمی بودند که پشت میز کارشان نشسته و باموبایل هاشون ور می رفتند. به نظر می رسید، رتبه آنها از سایرین بالاتر بود، چون کار خاصی نمی کردن غیراز تنظیم موبایل هاشون.

اسماعیل قد بلند و قوی هیکل بود. اما عصای دستش و لرزان راه رفتنش نشان می داد که از یک حادثه نیمه ای از جان سالم به در برده. یک سال و نیم بیشتره که دنبال از کارافتادگی ام هستم. تا بحال 10 بار کمیسیون رفتم.اما هنوز ماهی یکبار باید بیام اینجا و پرونده ام روپیگیری کنم.

بالاخره پرونده من پیدا شد، و خانم متصدی بیمه مشاغل آزاد و اختیاری از دست من پوشه سبز رنگ رو گرفت. فتوکپی شناسنامه. بفرمایید. اصل شناسنامه. بفرمایید. نامه کمیسیون پزشکی. بفرمایید. نامه مادرتون. بفرمایید. فتوکپی شناسنامه مادرتون. بفرمایید. اصل شناسنامه مادرتون. بفرمایید. خب! همسرتون چی می شه؟ اون از طریق خانه هنرمندان خودش بیمه می شه. مدرکی دارید. مثل دفترچه بیمه مستقل اون . نه. ولی اگر ببینید، یک ماه و نیم پیش که اومدم پیشتون امضاء و انگشت زدم که اون تحت تکفل من نیست. آقا باید یا مدرک بیارید که اون خودش روبیمه کرده یا اینکه اونهم فعلا بیمه بشه تا بعد که کارش آماده شد بیاد و مستقل بشه. خانم اون هم با من شروع به پیگیری کرده اما هنوز نامه اولش از خانه هنرمندان نیومده. پس یا باید صبر کنی تا اون هم کارش درست بشه یا دفترچه اش رو بیار تا اون رو هم بیمه کنیم. کاشکی همون یک ماه و نیم پیش به من می گفتید. ما به همه می گوییم. اما به من نگفتید. خانم پس چرا امضاء و اثر انگشت گرفتید. آقا آدرستون چیه؟ تهرانپارس. پس چرا اصلا این شعبه اومدید. چرا آدرستون رو اعلام نکردید. خانم من همه چیز را در فرم نوشتم. از همسرتون جدا زندگی می کنید. خیر. پس دفترچه اونو بیارید. چرا 50 روز پیش نگفتید تا اون رو هم با مامانم ببرم کمیسیون . حالا دوباره باید از اول شروع کنم. آقا ما به همه می گیم. اما به من نگفتید. خب حالا داریم می گیم . بیخود میکنید الان می گید. یک ماه ونیم وقت ما هیچ!

 

از آنطرف اتاق یکدفعه آقایی که با موبایلش بازی می کرد داد زد: بیا اینجا ببینم چی می گی؟ گفتم: به تو ربطی نداره. نمی دانم چطور شد که به سرعت از پشت میز کارش بلند شد و بدون مقدمه، دو دستی زد تخت سینه من. خنده ام گرفته بود. او داشت منو به بیرون از اطاق پرت می کرد ومن که شناسنامه ها و مدارک دستم بود، با بهت به او نگاه می کردم. 10 متری منو هل داد و کرد تو اتاق مسئول واحدشون. من تازه تازه داشتم متوجه می شدم که دعوا شده. بین من و اون مرد. نفهمیدم چطور شد که یکدفعه رییس کل و همه کارمندان ریختند تو اتاق و گفتند: مردیکه بی ادب. مردی که مرا زده بود به رییس گزارش می داد که این یارو به زن من فحش داد. فحشی که من نمی توانم به زبان بیاورم. جای سکوت نبود. گفتم: آقای رییس بعد از یک ماه و نیم تازه به من می گوید: برو مدارک خانمت را بیار تا بره کمیسیون پزشکی . وقتی هم گفتم که چرا اون موقع نگفتید! گفت حالا داریم می گیم. من هم گفتم: بیخود کردید الان می گید...این همون فحشی است که آقا روشون نمی شه بگن.

آقای رییس گفت: او کارمند خوب منه، حتما راست می گه. آقای رییس ؛ کارمند خوب هم اشتباه می کنه . نه آقا شما بی ادبی کردید و شوهر ایشون هم عصبانی شده. دیگر جای مکث نبود. چون لباس اسپرت تنم بود و از ورزش اومده بودم، همه حضرات فکر می کردن که اوباش و بی سوادم. گفتم : آقای رییس من بی ادب نیستم. از کارمندان دیگرتان بپرسید، الان 2 ساعت که تو شعبه هستم به کسی بی احترامی نکردم؟ بی سواد هم نیستم که از امور اداری سر در نیارم. خبرنگارم. مثل اینکه آتش به جان رییس افتاده باشد. پرونده مرا به گوشه ای پرت کرد و گفت : برو هر غلطی می خواهی بکن. شما خبرنگارها فکر می کنید که همه باید دست به سینه شما باشن!

من که تا آن لحظه نگفته بودم خبرنگارم و نامه معرفی هم چیزی را نشان نمی داد ، می  خواستم با معرفی کردن خود از داغ اوباش بودن فرار کنم،  اما خرابکاری کردم و اینبار با لقبی بدتر از اوباش خود را معرفی کردم؛ خبرنگار.

 

به نزد رییس شعبه رفتم و نام دو نفر کارمندش را پرسیدم و از شعبه زدم بیرون. در راه پله اسداله را دیدم که باز اکرم را با خود آورده بود. خنده ام گرفت. چه فامیل با معنایی داشت .اسداله مهاجر وطن ! درست که نگاه کردم دیدم افرادی با فامیلی های مشابه آنجا زیادند. از چهره هایشان می شد خواند که همگی مهاجر وطن هستند.

 

#

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط امیر پیام در ساعت 22:39 | لینک  |