تبليغاتX
بوی سیب
یادداشت ادبی، نقد فیلم و گزارش های اجتماعی

 

 

خون بازی؛ خوب اما کهنه و دیر!

 امیر  پیام

 

سد ناصر می گفت: ما خود هالیفوتیم داش از ما فیلم نگیر! لیسانس ادبیات داشت و اگر چهره روغنی و سرنگ پشت گوشش نبود با موهای جوگندمی و ریش توپرش میتونست یک منتقد جذاب ادبی باشه. به خصوص که همیشه هم مشکی می پوشید! نوبت خون بازی که می رسید همه طلبه بودن با سرنگ خونی سد ناصر خون بازی کنن. می گفتن خون پروفسور توشه بزنیم شاید ما هم آدم شدیم!

پروفسور می گفت رفت وبرگشت های آروم و کشدار پمپ سرنگ موقع خون بازی مثل رفت و برگشت های آرشه روی سیم های ویلون می مونه با این فرق که اولی آرشه نرم داره و سیم های سخت ولی دومی آرشه اون سوزن سخت و سیم هاش رگ های نرم . اولی رو اگر خوب بزنی خون رو به جوش میاره ولی دومی خونو به خروش در میاره و می کشه بیرون!

اصطلاح خون بازی که پیش تر میان اهل بخیه و تزریقی ها معنا داشت این روزها با نمایش فیلم "خون بازی" آخرین ساخته رخشان بنی اعتماد در سطح اذهان عمومی نیز مطرح و اعتیاد که دیربازی است همسایه قدیمی و خودمونی ما شده اینبار از نگاه سینما مورد کنکاش قرار گرفته است.

 کسب چند جایزه از بیست وپنجمین جشنواره فیلم فجر و نیز سابقه رخشان بنی اعتماد در پژوهش و تولید فیلم اعتیاد منجر به آن شده تا این اثر سینمایی نه تنها از جنبه های هنری مورد توجه منتقدان قرار گیرد بلکه کارشناسان اعتیاد نیز به فیلم از جنبه علمی و آموزشی آن توجه کنند. بدین ترتیب آنچه در این نوشتار گنجانده شده است نقد و بررسی فیلم نه از دیدگاه هنری بلکه با رویکرد کاهش تقاضای مواد اعتیادآور است.

 

"خون بازی" نگاهی آگاهانه به اعتیاد دارد. اعتیاد در میان قشر مرفه و خانواده هایی که مدعی روشنفکری و آگاهی فراتر از دیگران دارند نخستین وجه تمایز نگاه خون بازی به اعتیاد است. سارا دختر خانواده یی است که هم دستشان به دهنشان می رسد و هم از چیدمان خانه و ویلایشان بر می آید که دایه اهل فکر و هنر بودن را نیز دارند. گفتگوی مادر سارا با پدردکتر یکی از دوستان سارا که اونیز فرزند معتاد دارد، تایید دیگری است بر این موضوع که کارگردان به دنبال مطرح کردن اعتیاد در میان قشر مرفه و تحصیل کرده جامعه دارد.

با انتخاب این قشر از جامعه برای طرح موضوع اعتیاد رخشان بنی اعتماد آگاهانه به اعتیاد از نوع امروزی آن نزدیک می شود. اگر چه واژه اعتیاد همیشه معتاد خیابانی ژنده پوش کنار جوی را به اذهان متبادر می سازد، اما واقعیت این است که معتادان خیابانی حداکثر 10- 5 درصد از جامعه 4-3 میلیونی معتادان کشور را تشکیل می دهند. بنابراین از هر 10 معتاد فقط یکی آنقدر تابلو شده که عکاسان و تصویر سازان به راحتی شکارش کرده و به ما طی سالهای گذشته نمایانده اند و 9 معتاد دیگر آنقدر شبیه همگانند که به طور متوسط حداقل 3 سال از آغاز اعتیاد آنها باید بگذرد تا اعضای خانواده متوجه اعتیاد آنها شوند.

بنابراین "خون بازی" اولین زنگ خطر را چنین به صدا در می آورد: اعتیاد تنها متعلق به معتاد لاغر و تکیده و ژنده پوش جنوب شهری نیست.

نمای نخستین فیلم با بالا رفتن پرده ها و نمایان شدن برج های تو در تو که نشانه شهر نشینی و زندگی ماشینی در ابرشهرهاست آغاز می شود. این نما که به نوعی دیگر در مستند " زیرپوست شهر" ( ساخته رخشان بنی اعتماد پیرامون موضوع اعتیاد در سالهای 77-1376)  بکار گرفته شده بود نشان از نقد زندگی ماشینی و شهر نشینی به عنوان یکی از عوامل بروز اعتیاد داشت.

موضوعی که جامعه شناسی اعتیاد و کجروی اجتماعی نیز امروزه بروی آن تمرکز کرده است. اعتیاد به شکل یک پدیده اجتماعی زاییده شهرنشینی و مدرنیسم است. بشر امروزی هر روز صبح در برابر عظمت آسمانخراش ها و گستردگی اتوبان ها خود را حقیر می یابد و دائما به او امر می شود تا در برابر جامعه خود را فراموش کند  و بیشتر خود اجتماعی خود را بروز دهد تا خود خودش را. انسان تنها و خموده کم کم به جای خودکشی فیزیکی به سوی خودکشی اجتماعی از طریق اعتیاد کشانده می شود. وقتی که مادر سارا در گفتگوی تلفنی به دوستش می گوید: " خودم! دلم برای خودم تنگ شده!" علاوه بر اشاره به دغدغه های یک مادر که محکوم به عشق فرزندش است به مصائب زندگی امروز اشاره دارد که در آن فردیت آدم ها جلوی پای اجتماع ذبح می شود.

 

انتخاب شخصیت محوری داستان که دختری معتاد است، اشاره به یکی از معضلات زنان امروز است – چه سارای معتاد و چه مادر سارا به عنوان یک مادر دارای فرزند معتاد- که همواره از دغدغه های کارگردان بوده و هست و از این لحاظ  شاید بتوان "خون بازی" را فصل دیگری از زندگی " بانوی اردیبهشت 86" خواند.

افزایش نرخ شیوع اعتیاد در میان زنان و دختران طی سالهای اخیر و نیز در نظر داشتن این واقعیت که اعتیاد زنان به مراتب مخرب تر از اعتیاد مردان می تواند باشد، ویژگی دیگری است که آگاهی سازندگان و نویسندگان فیلم خون بازی از خصوصیات امروزی اعتیاد در ایران را نمایان می سازد.

پژوهش ها نشان می دهند که اعتیاد یک زن در قیاس با اعتیاد یک مرد می تواند بسیار خطرناک تر باشد. زنان پس از آشنایی با اعتیاد به راحتی در معرض سوء استفاده جنسی و متعاقب آن بیماری های جنسی خطرناکی نظیر ایدز قرار می گیرند. از سوی دیگر زنان به عنوان مادران و تربیت کنندگان نسل آتی جامعه  با قرار گرفتن در معرض اعتیاد، بنیان بنیادی ترین نهاد اجتماع را سست خواهند کرد. در حالی که وقتی پدر معتاد است در بسیاری مواقع مادر بار زندگی و پرورش فرزندان را نه به دوش بلکه به دندان می کشد.

بنابراین" خون بازی" با انتخاب دختر امروزی معتاد به نوعی نگرانی خود را از نسل مادران فردا یا زن اجتماعی فردا که قرار است رکن اصلی توسعه در هزاره سوم باشد، ابراز می کند.

هر چند به نظر می رسد برغم برگزیده شدن باران کوثری بخاطر ایفای نقش سارای معتاد در جشنواره بیست وپنجم که احتمالا از دیدگاه هنر بازیگری صورت گرفته است، بازی وی از شخصیت یک دختر معتاد در واقعیت کمی دور است. به طوری که بیننده در طول نمایش فیلم هیچگاه فراموش نمی کند که این باران کوثری است که در حال ایفای نقش یک دختر معتاد است نه سارای معتادی که اتفاقا شبیه باران کوثری بازیگرنیز هست. شاید کمی کاهش وزن و مشاهده و مطالعه بیشتر بازیگر و البته نویسندگان و کارگردانان می توانست به بهتر باور شدن نقش سارا در کنار چهره پردازی فوق العاده او کمک کند. نکاتی نظیر، عادات رفتاری معتادان به هرویین یا نحوه استعمال آن. برای مثال، در صحنه ای که پس از تزریق مواد در کنار سارا لوازم تزریق به چشم می خورد، سرنگ 2 میلی گرمی مشاهده می شود که در کنار سارا افتاده است. این در حالی است که معتادان تزریقی اغلب از سرنگ های 5 میلی گرمی برای تزریق استفاده می کنند. همچنین عصبانیت های تکانشی سارا و یا آرام نشستن دوباره او پس از انفیه کردن خاک در درون ماشین نشانه هایی از رعشه ها و بیقراری های زمان خماری هرویین را به همراه ندارد، هر چند فیلمبرداری عالی و مونتاژ بی نقص فیلم در پدید آوردن این فضاها برای مخاطب بسیار مفید واقع شده است.

اداهای سارا و وادار ساختن مادر به اطاعت محض از خواسته های او به خودمحوری و تمامیت خواهی و فرزند سالاری نسل جدید بیشتر نزدیک است تا به بدقلقی های یک معتاد. چه بسیاری از دختران نوجوان امروزی برای بدست آوردن تمامی خواسته هایشان و نه فقط اعتیاد با رفتارهایی این چنین والدین را مرعوب و مغلوب می سازند.

 

از دیدگاه علت یابی اعتیاد و اشاره به ریشه های اعتیاد نیز "خون بازی" دارای ویژگی های علمی است.

طلاق، بی بند و باری پدر و عدم پایبندی به خانواده، اعتیاد پدر به الکل و احتمالا وابستگی مادر به قرص های اعصاب و روان، همگی پیش آگهی هایی هستند که می توانند علت اعتیاد فرزند شوند. در کنار آن اشاره به ویژگی های کلان شهر نشینی و زندگی مدرن از یک سو و فقر شادی در اجتماع و زرق و برق و مد گرایی نیز از سوی دیگر در خون بازی به عنوان علل اجتماعی زمینه ساز اعتیاد مورد توجه قرار گرفته اند.

در صحنه ای که سارا با آسانسوری شیشه ای وارد پاساژ قائم تجریش می شود و در میان نسل سرگشته و مد زده به جستجوی فروشنده مواد می گردد و با دیدن نیروی انتظامی هراسان پله ها را رو به پایین و اینبار نه با آسانسور بلکه از پلکان به پایین می رود شاید بیانگر فراز و فرود جوان سرگشته امروز در میان مد های عجیب و غریب رفتاری و پوششی نسل امروز باشد که با کابین شیشه ای به استقبالت می آید اما با پلکان سنگی بدرقه ات می کند.

گروه جوانان شاد و آواز خوان در رستوران میان راهی یا پایکوبی جوانان در مینی بوس اردوی شمال نیز اشاراتی گذرا از فقر شادی در میان نسل جوان است که خود زمینه ساز اعتیاد دیروز و علت اصلی گرایش امروز این نسل به مواد شیمیایی و محرک روانگردان است. شاید برای اشارت بهتر بد نبود اگر در ایست بازررسی راه شمال بیننده مینی بوس متوقف شده اردوی شمال راهم در گوشه ای از تصویر می دید. هر چند اکران همزمان "خون بازی" و " اخراجی ها" که از لحاظ فنی و هنری قابل قیاس نیستند، خود شاهدی بر این مدعی است که فیلم دوم تنها با پاسخ به نیاز شادی و خنده مخاطب به راحتی فروش گیشه را به خود اختصاص داده است.

 

 اما انتخاب هرویین به عنوان الگوی مصرف مواد اعتیاد سارا پاشنه آشیل "خون بازی" به شمار می رود.

بسیاری از کارشناسان کاهش تقاضای مواد در کشور معتقدند که فعالیت های کنترل اعتیاد در ایران متاسفانه در مرحله عکس العمل باقی مانده است. این بدان معنا است که سیستم پویا و فعال اعتیاد به عنوان یک پدیده اجتماعی خود را با ویژگی های روزانه اجتماع تغییر می دهد و سیستم کنترل و مبارزه با اعتیاد در پاسخ به عمل این پدیده اجتماعی اقداماتی را صورت می دهد که تنها عکس العمل محسوب می شوند . برای مثال، داروهای روانگردان و به اصطلاح شادی آور بنا به تقاضای بازار مصرف مواد وارد بازار می شوند و چند سالی طول می کشد تا سیستم کنترل و مبارزه این الگوی مصرف جدید را شناسایی و برنامه ای جهت مقابله برای آن تهیه کند.

انتخاب هرویین به عنوان نوع اعتیاد سارا در خون بازی آنهم در سال 86 بسیار دیر و کهنه به نظر می رسد. چنانچه رخشان بنی اعتماد در سالهای 78-1376 خون بازی را می ساخت و در حقیقت به دنبال ساخت مستند "زیرپوست شهر" – که خون بازی از بسیاری جهات وامدار آنست – به طرح موضوع اعتیاد دختران به هرویین می پرداخت، شاید خون بازی می توانست منادی و اثربخش بر یک معضل به روز جامعه باشد.

اما با کمی دقت به ویژگی های اعتیاد امروز می توان فهمید که سیستم تولید و توزیع مواد چند سالی است که پیام فیلم "خون بازی" را گرفته و در صدد رفع معایب کالای خود و راضی کردن مخاطبان جوان خود بر آمده است.

در سالهای پایانی دهه 70 با استقرار طالبان در افغانستان و توقف کشت بهاری و پاییزه خشخاش سال 1379در این کشوراز یک سو، و موج جدید فعالیت های کاهش تقاضای مواد که با تلاش سازمانهای دولتی، بین المللی و مردمی وارد مرحله جدیدی از مبارزه با اعتیاد در ایران می شد و به لحاظ اطلاع رسانی وسیع این نهاد های اجتماعی پیرامون معضلات مواد مخدر به خصوص تریاک و هرویین که الگوی اصلی مصرف کشور در آن زمان به شمار می رفتند؛ همگان انتظار می کشیدند تا در سالهای آغازین دهه 80 و در پی این موج پیشگیری از مواد مخدر با کاهش نرخ رشد معتادان هرویینی و تریاکی مواجه شویم.

این پیش بینی تا حدودی نیز درست از آب در آمد اما گویی سناریوی جدیدی در راه بود. سیستم تولید و عرضه مواد – که با 700 میلیارد دلار سود سالانه سومین تجارت پر سود دنیا محسوب می شود- بیکار نماند تا چند سازمان مردمی خود جوش و سازمان های دولتی با بودجه محدود و بدون برنامه جامع و منسجم تمامی بازار اعتیاد را به کسادی بکشند.

این سیستم که می دید تبلیغ علیه مواد مخدر نظیر هرویین و تریاک درسطح وسیعی گسترش یافته است و سستی و انزوای مواد مخدر، وابستگی شدید جسمانی آن و دیگر اثرات این مواد دیگر برای نسل جوان که به دنبال شادی هرچند کوچک و خالی می گردد و دیگر با مشاهده معضلات تریاک و هرویین تمایل آنچنان به مصرف نشان نمی دهد، بر آن آمد تا مواد جدیدی وارد عرصه نماید تا ضمن رفع معایب و کاستی های مواد قبلی پاسخگوی نیاز مخاطب جوان خود نیز باشد.

 از طرف دیگر رویدادهای سیاسی افغانستان و جنگ و نا امنی در کنار آغاز رواج مواد شیمیایی جدید روانگردان نظیر اکستاسی و سایر آمفتامین ها در اروپا زمینه را فراهم ساخت تا سیستم هوشمند عرضه مواد در صدد تغییر الگوی مصرف مواد از مواد مخدر- تریاک و هرویین- به سوی مواد اعتیاد آور محرک – نظیر امفتامین ها و کوکایین- بر آید.

این مواد جدید کاملا در تقابل با مواد مخدر قرار داشتند. سستی مرفین در مواد مخدر تبدیل به توان افزایی و تحرک متاامفتامین ها گشت. انزوا طلبی تریاک و هرویین با اصطلاح شادی آور – اکستاسی – عوض شد و وابستگی شدید جسمانی هرویین در مواد شیمیایی جدید به حداقل رسید هرچند وابستگی روانی مواد جدید چند برابر گشته بود تا مصرف کننده نتواند به راحتی از اعتیاد به آنها دل بکند و مشتری دائمی مواد جدید باشد.

 

بدین ترتیب، "خون بازی" با نشان دادن اعتیاد به هرویین به عنوان ماده مصرفی شخصیت اصلی داستان نه تنها به مشکل روز مواد اشاره نکرد، بلکه به نوعی مخاطب جوان آشنا با مواد جدید را از انتخاب خود

- درمصرف مواد شیمیایی که به ظاهر مشکلاتش با اعتیاد سارا یکسان به نظر نمی رسد- راضی می کند.

 

از دیگر نکات ضعف خون بازی می توان به پایان غیرکارشناسانه فیلم اشاره کرد . هرچند پایان بندی نامناسب سالهاست که به سنت در سینمای ایران تبدیل شده است، اما از رخشان بنی اعتماد که فرصت تحقیق در اعتیاد را طی سالهای گذشته داشته است بعید به نظر می رسید تا پایان اعتیاد و درمان آنرا دوباره محدود به دارو درمانی گرداند و بستری شدن چند روزه سارا در خلوت خاله لیلا با تاباندن نور سفید به درمان سارا تبدیل کند.

چنانچه علل اعتیاد را در ابعاد زیستی، روانی و اجتماعی جستجو کنیم و همانطور که فیلمساز با اشاره به مشکلات خانوادگی و اجتماعی سارا و نیز مشکلات وابستگی جسمانی او به این سه مهم اشاره داشت اما به یکباره در پایان فیلم هنگامی که پای درمان وسط کشیده می شود، تنها به دو نوع درمان اشاره می شود. اول نوع درمان پیشنهادی سارا – یابویی یا سقوط آزاد – که بر گرفته از تجارب کارتن خواب ها یا کسانی است که شخصا و بدون هیچ دارویی یا خدمات مشاوره یی و رفتار درمانی به یکباره با قطع مصرف مواد و تحمل چند روزه عوارض جسمانی ناشی از ترک، تصور می کنند که از شر این بیماری جسمی و روانی و اجتماعی خلاص شده اند. نوع دیگر درمان در خون بازی مامن خاله لیلاست که احتمالا ترکیبی از دارو درمانی و قرنطینه به صورت کمپ درمانی است.

"خون بازی" در هر دو نوع درمان، جسم معتاد را هدف اصلی درمان می پندارد، در حالی که بیماری اعتیاد سارا بیشتر سوغاتی طلاق، بورژوازی و سردرگمی نسل جوان امروز است و داستان که در روایت این مشکلات آنهم با به تصویر کشیدن تنها 3 روز از زندگی یک معتاد به خوبی جلو آمده بود در پایان با ارایه درمان بدون اشاره به هیچ تغییری در خانواده یا اجتماع،تنها با قربون صدقه های مادر و قرص ها و مراقبت شبانه روزی خاله لیلا و با پر نور شدن صحنه،  سارا آماده پذیرایی از آرش و زندگی جدید می شود.

شاید بهتر می بود تا داستان در مرحله بیان مشکل که از عهده آن به خوبی برآمده بود- البته به کمک دکوپاژ و کارگردانی عالی و فیلمبرداری و تدوین بی نقص- باقی می ماند که بیان درست مشکل خود نیمی از درمان است.

از سوی دیگر، سهل و آسان نشان دادن درمان نظیر آنچه خون بازی به آن اشاره می کند، در شمال خوش آب و هوا و با یک خاله لیلا پیگیر و آن لاین شاید تبلیغی نیز برای اعتیاد باشد که به این راحتی پس از دوران طلایی اعتیاد و وارد شدن به زمان خاکستری آن می توان براحتی با یک سفر شمال از پس آن بر آمد. شاید خاله لیلا سختگیر مجموعه " روزی روزگاری" نیز نتواند این روزها اعتیاد را در مرادبیک معتاد که مردانگی و استقلال برایش عین زندگی بود، درمان کند، چه رسد به خاله لیلا دلسوز و آماده به خدمت که در عصر بچه سالاری و نسل وابسته و بی تفاوت سارا – "نسل آویزان" به زعم خود نسل جدیدی ها- می خواهد از پس اعتیاد در چند روز برآید.

 

"خون بازی" در مجموع فیلمی بسیار موفق و یکی از آثار برجسته سینمایی سالهای گذشته محسوب می شود که در کنار موفقیت در تمامی سطوح متن، کارگردانی، فیلمبرداری و بازی هنرمندانه، دارای جنبه های اجتماعی و علمی است . موضوعی که می تواند بدعتی میمون در سینمای ایران باشد. "خون بازی"

آشکارا به فیلمسازان دیگر توصیه می کند تا برای موفقیت باید به اندازه کافی به پژوهش و تحقیق در زمینه موضوع پرداخت و تنها با اتکا به تکنیک های فیلم سازی یا بزک جوانان زیبا نمی توان فیلمساز موفق و مسئول شد.

کسب رتبه های نخست معتبرترین جشنواره فیلم توسط "خون بازی" برای فیلمی با موضوع اعتیاد اگر تکنوازی رخشان بنی اعتماد نباشد وتوسط دیگران تداوم یابد میتواند آغاز آشتی دوباره سینماگران با موضوعات روز باشد.

 

و اما یک نکته بی ربط !

تیتراژ پایانی فیلم هنگامی که به اسامی حمایت کنندگان فیلم می رسد باعث تاسف است که مراکز دولتی نظیر ستاد مبارزه با مواد مخدر، اداره کل پیشگیری مواد سازمان بهزیستی، دفتر پیشگیری از سوء مصرف مواد وزارت ارشاد، اداره کل مبارزه با مواد مخدر نیروی انتظامی، دفتر کنترل مواد و جرم سازمان ملل متحد  و...همگی در تیتراژ پایانی غایب هستند و این در حالی است که تمامی مراکز یاد شده

دارای ردیف های بودجه ای و منابع کارشناسی فراوان برای فعالیت های کاهش تقاضای مواد هستند و برنامه های کم اثر و کم محتوای فراوانی هر ساله  تحت عناوین تولیدات فرهنگی مقابله با اعتیاد  توسط این مراکز با صرف بودجه های کلان تولید می شود!

 اشار ه به نام فدا حسین مالکی – دبیرکل وقت ستاد مبارزه با مواد مخدر- به عنوان بالاترین مقام دولتی عرصه مبارزه با مواد -پس از رییس جمهور- آنهم در انتهای تیتراژ فیلم شاهدی بر این مدعی است که هیچ یک از سازمان های ذیربط به یاری فیلمساز نیامده اند و هیچ سهمی در تولید بهترین ساخته سالهای اخیر در زمینه سینمای اعتیاد نداشته اند!

 

نوشته شده توسط امیر پیام در ساعت 23:45 | لینک  | 

کاش می شد علی "سنتوری" "گاو" بشود!

  امیر پیام

 ونکوور 10 فوریه 2008

 

فرقی نمی کند که جمعه شب باشد یا شب یکشنبه، تقاطع خیابان های  گرند ویل و رابسون در داون تاون ونکوور هر دو شب آخر هفته را پرازدحام و شلوغ به صبح می رساند. شهری که ساکنان اغلب مهاجرش از دویست اقلیم گوناگون جهان آمده اند و به یکصد و پنجاه زبان صحبت می کنند. در چنین آبادی رنگارنگی و در هیاهوی پر از زرق و برق مدگرایی که با رایحه تند الکل آغشته گشته، شبهای آخر هرهفته نمایشگاه ملل به طور غیر رسمی در خیابانهای پرتردد داون تاون برپاست.

اما این بار قدم زدن در این خیابان برای من و همراهانم با گام های محکم تری همراه است. سرها همه بالا و در نگاه عابران قوم هزار رنگ و آیین به دنبال تایید و تمجید می گردیم. چرا که امشب قرار است شاهد نمایش یک فیلم ایرانی بر پرده سینمایی در این آخرین نقطه های غرب دنیا باشیم. آن هم نه فقط یک فیلم ایرانی معمولی، فیلمی که امضای یکی از دایناسورهای سینمای ایران زیر آن به چشم می خورد: "سنتوری" آخرین ساخته "داریوش مهرجویی".

سنتوری با بازی بهرام رادان، گلشیفته فراهانی، مسعود رایگان، رویا تیموریان و حسن پورشیرازی که پس از ماه های طولانی انتظار- به رغم ممانعت از پخش ان در داخل ایران -  اکنون در سینما های آمریکا و کانادا به اکران در آمده است. فیلم داستان نوازنده سنتور و خواننده پاپ است که از بطن خانواده یی مذهبی و خشک مقدس به دامان موسیقی و هنر رمیده است و در دنیای سانتیمانتالی خودش با سنتور خوش نوا، پری مهربان و کبوترهای وفادارش زندگی می کند. اما زخم های کهنه کودکی و نوجوانی او که خود علتش را پندارهای متعصبانه مذهبی پدر و مادرش میداند، او را به رخوت الکل و خرابات اعتیاد می کشاند و دست آخر از ته خط اعتیاد به پنج خط آموزش موسیقی و آوازه خوانی در دنیای کوچک بیماران روانی می رساند.

همزمانی ساخت این فیلم و "خون بازی" رخشان بنی اعتماد- که ماه ها از اکران موفق آن می گذرد- این نوید را می داد که سینمای ایران بالاخره اعتیاد را به عنوان یکی از آسیب های جدی نسل حاضر جامعه ایرانی مورد توجه قرار داده است و کارگردانان مطرح این هنر فراگیر با پرداختن به مقوله اعتیاد قصد دارند تا مخاطبان خود را در اندیشه فرو برده و با حساسیت زایی در این زمینه به نوعی ضرورت پیشگیری از وخامت هر چه بیشتر آن را گوشزد کنند.

دستمایه یی که در هر دو ساخته بیشتراز آنکه پرداخته شود، دستمالی می شود. مهرجویی که عمیق شدن در هزارتوهای اندیشه شخصیتهای آثارش از حداقل تخصص های سینمایی اوست و خلق آثار ماندگاری همچون "گاو"،"هامون"،"پری" همگی مرهون ظرایف موشکافانه او در شخصیت پردازی قهرمان های مغموم فیلم هایش بود، گویی این بار به هر دلیل مگویی از نزدیک شدن به شخصیت امروزی معتاد ایرانی بازمانده و با همان باورهای رایج جامعه ایرانی از معتاد کنار آمده است.

واقعیت این است که مشکل اصلی اعتیاد در ایران تا حدودی همان است که علی بر اثر آنها معتاد شده، ولی اکثر معتادان ایرانی داستان اعتیادشان با علت اعتیادشان یکی نیست. تعصب های مذهبی از یک سو و بی قید و بندی مرضی، سخت گیری های امرانه و آزادی های بی حد و حصرخانواده ها در تربیت فرزندان، پدیده رفاه زدگی در میان خانواده های متدین که نسل جدیدی از خانواده های ایرانی را با صفت بورژوازی مذهبی پدید آورده، در کنار سایر عوامل اجتماعی از اصلی ترین علل شیوع روزافزون اعتیاد در میان نسل جوان ایرانی است. اما در سنتوری مهرجویی، آنجایی که داستان می خواهد عواقب اعتیاد را به تصویر بکشد و یا علی معتاد را از حلقه اجتماع بیرون بیاندازد و به جمع معتادان خیابانی نظیر خودش بیافکند  با ضعف اصلی خود روبرو می شود. پرسه ای کوتاه در میان کارتن خواب ها یا ساکنان پاپتی خرابات پایتخت، به خوبی نشان می دهد که معتادان ته خطی وخیابانگرد تهران بیشتر جوانان زیباروی و گاها تحصیل کرده و باهوشی هستند که با پرگار زمانه نچرخیده اند و از دایره روزگار بیرون افتاده اند. آنان کمتر شبیه کارگران ساختمانی بجا مانده یا بیماران روانی رها شده در خیابانها هستند - شخصیتی که اغلب معتادان خیابانی فیلم " سنتوری" به آن نزدیکترند - و علی سنتوری در میان آنها تنها شاهزاده یی بخت برگشته می نمایاند که در این صورت مشکل علی مشکل جوانان ایرانی نخواهد بود و تنها مشکل یک جوان ایرانی تلقی خواهد شد.

از طرف دیگر، نوع مواجهه با اعتیاد به الکل و اعتیاد به مواد اعتیاد آور در داستان سنتوری، می تواند به نوعی بد آموزی های خاص خودش را داشته باشد. برای مثال، علی سنتوری که ابتدا به الکل وابسته است، چند دفعه بر اثر زیاده روی در مصرف الکل بیهوش می شود و هر بار با اندک آب خنکی به هشیاری کامل باز می گردد. چنانچه پیام غیر مستقیم فیلم در این نکته دقیق تر مورد توجه قرار گیرد، می تواند آموزش منفی برای مخاطب جوان به همراه داشته باشد. بدین ترتیب که، می توان تا سرحد مرگ الکل نوشید و دست اخر نیز با خنکای آب سردی به هشیاری عادی بازگشت.

همچنین ترک یابویی یا سقوط آزاد (اصطلاح رایج معتادان برای ترک جسمانی سریع و بدون دارو) در بخش انتهایی فیلم که تنها با چند آمپول نالتروکسان به عنوان خنثی کننده مرفین داخل خون مزین شده است، در کنار روانشناسی که گویی لال و گنگ به نظر می رسد – که این با جمود و یخ زدگی کامل محمد سلوکی بازیگر نقش روانشناس در نخستین بازی سینمایی اش صد چندان شده است- همگی ناقص ترین نوع درمان اعتیاد را بازگو می کنند. درمانی که ترک جسمانی و دارو محور را مرکز توجه قرار داده است. این در حالی است که کارگردان در طول فیلم علل اصلی اعتیاد علی را در میان خانواده و جامعه دنبال می کند، ولی به هنگام درمان به یکباره علل شکل گیری بیماری فراموش می شوند و دردی که برخاسته از نقص کارکرد جسمی نیست، تنها با تمرکز بر جسم معتاد برطرف می شود. نا امید تر کننده این که، در مرحله بازتوانی و جامعه پذیری درمان اعتیاد که تلاش می شود تا معتاد با کسب مهارت های اجتماعی به طرزی سازگارانه به دامان جامعه بازگردد، معتاد بهبود یافته مهرجویی با مهر تایید روانشناس خموش مرکز درمانی، به اقامت دائم در ناکجاآباد بیمارستان روانی بسنده می کند و از ته خط اعتیاد به پنج خط آموزش موسیقی می رسد و از بازگشت به جامعه و زندگی سالم در یک شرایط طبیعی صرف نظر می کند. این نکته در صورتی اشتباه نخواهد بود که بیمارستان رویایی مهرجویی برای اقامت دائمی تمامی معتادان خواستار بهبود جای خالی داشته باشد. در حالی که ظرفیت های موجود بیمارستانی برای بستری شدن معتادان و بهره مندی از ساده ترین مرحله درمان اعتیاد که همانا ترک جسمانی اعتیاد است، به قدری محدود و نامناسب است که اگر روزگاری فقط همان 2 میلیون معتاد رسمی اعلام شده در ایران ( منابع غیر رسمی آمار معتادان را تا دو برابر آمار رسمی دولت تخمین می زنند) تصمیم به آغاز درمان بگیرند،  به نفر آخر چهل سال بعد تخت خالی یا نوبت استفاده از خدمات خواهد رسید.

 

به هر صورت، سنتوری که به نظر می رسید همرا با خون بازی فصل جدیدی از سینمای حساس به مسائل جاری اجتماعی را بدون توجه به شاخص های جشنواره های برون مرزی رقم خواهد زد، بخاطر دغدغه های گیشه، خطوط در هم باف همیشه قرمز، و توجه ناکافی به مشخصه های امروزی اعتیاد از نوع ایرانی آن در پرداختن به موضوع اعتیاد، خمار می ماند و زخم اعتیاد را که تا نزدیکی های قلب ریشه کرده فقط در سطح پوست معاینه می کند و با یک پماد سالیسیلات* سر و ته  قضیه را تمام می کند.

 

از سالن که خارج می شوم یک لحظه دلم هوای سینمای عصرجدید را می کند و گویی وارد هیاهوی شلوغ خیابان ولی عصر در یک غروب پنج شنبه شده ام. غیر از چند ایرانی دیگر که با هم از سینما خارج شدیم صدای مفهوم دیگری به گوشم نمی رسد. باز هم میان هجاهای بیگانه ی زبان های مختلف گیر افتاده ام. گویی در لحظه نازل شدن خشم خداوند بر نمرود به دنیا پرتاب شده ام. ای کاش علی"سنتوری" "گاو" بود تا من هم مثل لحظات قبل از وارد شدن به سینما در این "هامون"** با غرور بیشتر قدم برمی داشتم.

 

#

 

* اشاره به دیالوگ متن فیلم است که علی سنتوری برغم زخمی، خمار و تنها ماندنش فقط سراغ پماد سالیسیلات را از همسر گریزانش می گیرد.

 

** اشاره به فیلم "هامون" ساخته داریوش مهرجویی 1368.

نوشته شده توسط امیر پیام در ساعت 11:58 | لینک  | 

MIND THE GAP, PLEASE

امیر پیام                                             

 

 اشتباه بزرگ من این بود که اولین شبگردی خودمواز تقاطع خیابان Main و  Hasting   شروع کردم. شب اول که که رسیدیم ونکوور، خواستم سیگار اول رو تو ایوان خونه دوستم - که هنوز هم مهمان او هستیم- بکشم که چشمم خورد به جمله کف زیر سیگاری و پرسیدم: " این که اینجا نوشته یعنی چی؟"

سحر که دوهفته پیش از لندن برگشته بود گفت: بعضی از ایستگاه های مترو لندن طوری احداث شدن که ایستگاه پیچ خورده و یک فاصله غیرمتعارف بین سکو و واگن مترو پدید اومده. برای اینکه مردم مراقب باشند، بلندگو دائما اعلام می کنه که مراقب فضای خالی میان سکو و مترو باشید و این به اختصارمی شه: MIND THE GAP این جمله تو لندن خیلی معروف شده و به همین خاطر بروی هدایای توریستی 

- شما بخوانید سوغاتی – این جمله رو نوشتند.

پیش خودم گفتم: عجب! اشتباه رو خودشون تو ساختن ایستگاه انجام دادند، حالا از جمله یادآوری کننده این اشتباه هم پول در می یارن! به این می گن از آب کره گرفتن!

دو، سه روز اول رو که گیج بودیم. البته این گیجی کمترش مربوط می شد به تغییر ساعت بیولوژیکی بدن- اما به همه گفتیم بیشترش از این بود!- و بیشترش مربوط  می شد به هاج و واج بودنمان از نخستین روزهای اقامت در این کلان شهر و این جماعت غریب!( شما جای "ب" و "ی" واژه "غریب" رو عوض کنید بیشتر معنی می ده).

خلاصه شب یکشنبه رسید و قباد گفت که اگر می خواهید هر چه زودتر بروید زیر پوست این شهر، شال و کلاه کنید تا بریم. با دو دولار و بیست وپنج سنت- بعد از بیست وپنج سال- دوباره سوار اتوبوس شدیم و رفتیم تا از مرز نیمه شب بگذریم.

برای من که ده سال گذشته در ایران رو به مبارزه با اعتیاد در انجمن های مردمی گذشته بود و عادت داشتم به دیدن معتادان خیابانی و کارتن خواب ها، دیدن بی خانمان های ونکوور زیاد عجیب نبود. غیر از اینکه زبون اونها رو نمی فهمیدم و اینکه دخترها و زنان جوان با آرایشهای غلیظ یا لباسهای کثیف کمی متعجبم می کرد. نه اینکه در ایران چنین مواردی ندیده بودم، بلکه به این دلیل که این بخش از اعتیاد در ایران زیرزیر پوست شهر زندگی می کنه و اینقدر زل و براق تو چشم نمی زنه! شاید هم اینطوری بهتر باشه. چرا که هر چی زخم در سطح باشه التیام پذیرتره و هرچی به عمق میره و ناپیدا می شه، لاعلاج تر!

از خانه هایی مخروبه یی  که بی خانمانها جلوی آنها پرسه می زدند گذشتیم و در خلوتی شهر از هیاهوی شب جمعه- ببخشید شب یکشنبه- خیابان رابسون سر در آوردیم.

در فرودگاه فرانکفورت که پرسه می زدیم تا زمان بین دو پرواز- شما بخوانید GAP - را هدر دهیم به

شیرین که محو تنوع و نقش و نگار شیشه های مشروب شده بود گفته بودم:" کی می خواد این همه مشروب رو بنوشه؟!" و حالا می دیدیم که چه کسی اون همه مشروب رو یکشبه نوشیده.

چینی ها رو همیشه با رژیم غذایی سالم و عمر طولانی و موهای پرپشت - این آخری برای من همیشه با یک نوستالژی نسبت به موهایی که دیگه ندارمشون همراه بوده- دیده بودم و این تعداد نوجوان مست و نیمه برهنه با اکثریت آسیایی برای من و دوربین قباد معنای تازه یی داشت. یاد جمله ته زیر سیگاری افتادم!

قبل ساعت یک و نیم باید سوار می شدیم تا اتوبوس رو از دست ندیم و از خرید دوباره یک بلیط 2000 تومانی هم صرفه جویی کرده باشیم. اتوبوس پر بود از جوانهایی که گرمای سرشون مانع از این می شد تا سرمای تنشون رو متوجه بشن. روبرویم پسری تنومند و فربه با رایحه تند الکل ایستاده بود و گفت: امشب از کار اخراج شدم و شروع کرد با دو دخترک چینی کنار من گپ زدن( اشتباه نکنید! این گپ با اون گپ خیلی فرق داره و این گپ اصلا هم بد و خطرناک نیست. تا باشه از این گپ ها باشه).

مکالمه بین نوجوانها مخصوصا اگر با لهجه انگلیسی- آمریکایی باشه، برای من همیشه غریب و نامفهوم بوده و به غیر از شبه جمله ای که دوستم گفته بود بین نوجوانها زیاد تکرار می شه که عبارت است از:

 Actually, you know

فقط یک جمله از مکالمه همراهانمان جلب توجه می کرد. پسر اخراج شده از دخترچینی پرسید: شما چینی هستید؟ و دختر چینی گفت: ! Actually, I dont know  نمیدانم چرا به یاد جمله ته زیر سیگاری افتادم!

 از اون شب به بعد هر وقت توی اون زیر سیگاری سیگارمو خاموش می کنم، مواظبم تا خاکسترهای

سیگار روی جمله رونپوشونن!                                                              

 

                                                ونکوور5 اکتبر2007

نوشته شده توسط امیر پیام در ساعت 3:12 | لینک  | 

جهل را بخاطر آن که از همه چیز فراوان تر است بر مسند ننشانید! ( ویل دورانت)

نوشته شده توسط امیر پیام در ساعت 23:27 | لینک  | 

 

 

طرح تکفیر ارباب رجوع

امیر پیام           

 

شلوار نارنجی اش نشان می داد که هنوز وامدار شهرداری است. شلوار بقدری گشاد بود که کمربند چرم ورنی لبه های آنرا مثل سر گونی جمع کرده و به لباس کار آبی رنگی - که نشان شرکت مسافرتی " سیر و سفر" را با علامت دو پیکان که هر کدام به سویی مخالف نشانه رفته بودند- پیوند می داد. زیپ شلوار خراب و طبق معمول سنجاق قفلی حافظ آبروی یک مرد شده بود.

دفترچه بیمه که با جلد قرمزمشمایی  حفاطت می شد، در دست زن اسداله بود. لاغر، با عینک ته استکانی و موهایی که با حنا رنگ شده بودند . پیرزن فکر می کرد که مردم رنگ موهایش را با  رنگ موی شرابی مد روز اشتباه می گیرند. ابروهای به هم پیوسته که احتمالا چند ماه پیش نازک تر بوده ، پر بود از موهای سفید و سیاه وکوتاه و بلند که اعتماد بنفس زن را حسابی گرفته بود. دائم از اسداله دوری می کرد و با صدای دورگه اش بر سر شوهر فرتوتش - که بیشتر به پدرش می مانند نه همسر- سرکوفت می زد: " تو منو کشوندی اینجا! اینا که کار آدمو انجام نمی دن! همش نشستن و با تلفن حرف می زنن یا با هم دیگه ... می زنن!"

مشخص بود که اکرم از اینکه دیگران فکر کنند او همسر اسداله سوپور است، بسیار وحشت داشت و با مانتو و روسری وبزک و دوزکی که کرده بود سعی داشت خود را از طبقه اجتماعی دیگری معرفی کند. اسداله که سواد نداشت، التماس زن می کرد تا پیگیری کند و ببیند سابقه 10 سال بیمه او از اهواز آمده یا خیر! متصدی بایگانی از اکرم پرسید:" امرتون چیه؟" اسداله گفت: " میخوام ببینم سابقه بیمه من از اهواز اومده یا نه!" خانم متصدی به اکرم پاسخ داد:

" برید از دبیرخانه شماره نامه یا رسید بیارید تا من بگردم، گفتید اسمش چی بود؟" . اکرم که دنبال بهانه می گشت تا به اسداله غربزند، با خشم به زن گفت: اسداله مهاجر وطن.

من که نیم ساعتی می شد منتظر پیدا شدن پرونده ام بودم، بی اختیار خنده ام گرفت و اکرم با عصبانیت به سمت من برگشت، اما نمی دانم چرا لبخند زد! مهاجر وطن. این دیگرچه فامیلی است؟! جمع اضداد است. مهاجر کسی است که ترک وطن کرده، مگر می شود در وطن بود و مهاجر بود؟

اکرم در حالی که از پشت عینک ته استکانی اش به اسداله چشم غره می رفت، تند تند به سمت پله های طبقه دوم راه افتاد و اسداله با قامت خمیده اش – که معلوم نبود از گذشت زمانه خم شده یا تعظیم کردن  های مکرر- به دنبال او روانه شد.

                                                     ***

وقتی که آقای صمیمی با احترام معرفی نامه بیمه خبرنگاران را به دستم داد و خانم تقوی با لبخند همیشگی اش - که نشان از احترام او به اعضای انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران بود- بدرقه ام کرد، پیش خودم فکر کردم ؛ زیاد هم بد نشد که به جای روانشناس ، خبرنگار شدم! با خود گفتم برای خبرنگاران ، بیمه شدن به همین راحتی است و حتما در شعبات بیمه نیز افرادی مثل صمیمی و تقوی منتظر هستند تا دفترچه بیمه من و مهمتر از آن ، دفترچه  بیمه مادرم را - بالاخره پس از هفت سال سابقه خبرنگاری-  صادر کنند.

 

گام اول برای بیمه ، وارد شدن به شعبه 20 تامین اجتماعی در خیابان پیروزی نرسیده به پرستاربود. نمی دانم چرا هر چیزی که به خیابان پیروزی و چهارراه کوکاکولا مربوط می شود، مرا به یاد انقلاب می اندازد! شاید به این خاطر که پیروزی نهایی در روزهای 19 تا 22 بهمن 57 در همین خیابان اتفاق افتاد. همافرهای نیروی هوایی و تسلیحات در آن روزها با باز کردن در اسلحه خانه به مردم اسلحه دادند و مردم با تشکیل سنگرها سر هر کوی و برزن به مبارزه مسلحانه با گارد نیمه جان شاه پرداختند. جمع کردن ملحفه و بطری خالی و یاد درست کردن کوکتل مولوتف به خیر! حتما به همین خاطر است که من پیشرفت و کیفیت دستاوردهای انقلاب را در نقطه ای از شهر که با نام پیروزی و خیابان نبرد نام گرفته، جستجومی کنم .

نامه ای را که باسربرگ صندوق حمایت از نویسندگان و هنرمندان است، با افتخار به دست خانم متصدی بخش بیمه مشاغل آزاد و اختیاری دادم. گفت: بده دبیرخانه طبقه دوم تا شماره شود. خانمی که نامه ها را وارد می کند در کنار کیبورد کامپیوترش گل یاس خشک شده ریخته و با روان نویس قرمز نامه ها را شماره می کند. حتما با بوی یاس ها کار خود را خوش رنگ و بومی کند. دوباره طبقه اول . مسئول امور بیمه شدگان امضا ی دیگری می کند. چند فرم را باید پر کرد.

آقا چند نفر تحت تکفل دارید؟ همسرم و مادرم. اما شیرین قرار است تااز طریق خانه هنرمندان خود را بیمه کند، پس فقط می ماند مادرم که به اصرار او اینجا هستم. پس بنویسید و امضاء و انگشت بزنید که همسرتان را نمی خواهید بیمه کنید. ای به چشم! حالا این نامه را می فرستیم شعبه 13 تا سابقه بیمه شما که قبلا در جمعیت مبارزه با اعتیاد بوده، به این شعبه بفرستند. در این فاصله هم که نامه می آید شما و مادرتان می روید کمیسیون پزشکی تا مدارکتان تکمیل شود. دوباره دبیرخانه، امضای مسئول امور بیمه شدگان، امضای رییس شعبه و ثبت اندیکاتور و...

مادر را باید برای معاینه ببرید بیمارستان شهید لواسانی در سرخه حصار و خودتان هم به درمانگاه تامین اجتماعی در سه راه آذری بروید. مبلغ 97200 ریال هم به بانک رفاه کارگران واریز کنید . امر دیگر؟ فعلا همین!

گرمای امسال واقعا نوبره! تازه هنوز 14تیر هستیم و تا تابستان واقعی خیلی مانده. بیمارستان لواسانی پر است از مراجعه کنندگان شهرستانی . چرا همیشه در بیمارستان مریض ها از راه دور آمده اند. مگر ژیگول های پایتخت مریض نمی شوند. آزمایشگاه تا ساعت 11 کار می کند و ما با یک ربع تاخیر دوباره باید بیاییم. البته ما که نه! فقط مامان . چون من باید برم سه را آذری در غرب تهران و مامان باید تنهایی بیاد . چون بیمارستان لواسانی در شرقی ترین نقطه تهران است.

سه راه آذری پر است از بوی مرغ و پرنده های خانگی . بیچاره ساندویچ فروشی کنار مرغ فروشی اصلا مشتری نداره. چون بوی گند مرغ ها همه رو فراری می ده. درمانگاه شماره 17 تامین اجتماعی اینجاست. طبقه سوم. خانمی که با محبت و خوشرویی با مراجعان برخورد می کند، نامه آزمایش خون و ادرار و نوار قلب را بدستم می دهد و برای کمیسیون پزشکی هم یک هفته بعد نوبت مشخص می کند. کار او نیز یکنواخت و تکراری است اما مثل آن یکی که گل یاس روی میز کارش بود، خوش برخورد و سرزنده است. عجب! ما فکر می کردیم کار خبرنگاری با هیجان و استرس از پشت میز نشستن و یک کار را 30 سال  تمام تکرار کردن بهتر و بیشتر به زندگی رنگ و بو می دهد!

 

7500 تومان برای آزمایش. آزمایش خون به سرعت انجام شد و خانم پرستارخون من را به شیشه کرد و یک ظرف به دستم داد شبیه جای فیلم عکاسی برای آزمایش ادرار. صف دستشویی طولانی است و منتظران مشغول به شوخی با کسانی که در دستشویی هستند. دستهایم را با وسواس و چند بار می شویم و وارد بخش آزمایش قلب می شوم. متصدی برگه آزمایش را می گیرد و با ناراحتی می گوید: چرا خیس شده؟ او می داند که همه بعد از آزمایش ادرار پیش او می آیند. اما شاید نمی داند که این مراجعان نیز ممکن است مانند او در شبانه روز چند باری دستهایشان را با آب و صابون بشویند. شماره 42 مال من است. یک ساعتی هم برای نوار قلب باید نشست. قاسم شماره 39 بود. جثه کوچک و نهیفش نشان می داد که اعتماد بنفس کمی هم دارد. آقا تو این مملکت اگر مجیز رییس رو گفتی که هیچ! اگر مثل ما قیافه نداشتی و اخمالو باشی ، از سر خودشون بازت می کنن. ماهی 50 تومان می دادند و مثل یک کارمند بانک ازم کار می کشیدن. صندوق قرض الحسنه کار می کردم. از کجا می آوردم 70 تومان کرایه خونه و خرج زن وبچه رو . تازه بیمه هم نبودم. وقتی هم به رییس گفتم حداقل منو بیمه کنید، عذرمو خواستن! حالا رفتم بازار با دیپلم دارم پادویی می کنم و اومدم تا خودم رو بیمه 40 درصدی کنم.

تو دلم گفتم. قاسم جان فکر کردی دیپلم خیلی مدرکه! بنده با دوتا فوق لیسانس و هفت، هشت، ده تا مدرک دیگه از سازمان ملل و ریاست جمهوری و... بعد از 7 سال کار خبرنگاری  نشستم بغل تو! تازه آقای نوار قلبی هم فکر می کنه من بعد از دستشویی دستهامو نمی شورم.

چسب نوار قلب را که کند، تازه فهمیدم نوار قلب هم کشکه! چون در تمام مدت آزمایش و قبل از اون تو فکر اسداله و قاسم و البته خودم بودم،اما نوارم هیچی نشون نداد. شاید هم قلب من پوست کلفت شده!

 

هفته بعد نوبت کمیسیون پزشکی بود. یکی یکی پرونده را به دستمان می دادند و می رفتیم توصف. آزمایش بینایی. بعد دوباره تو صف تا نوبت دکتر داخلی بشه. سلام خانم دکتر. سیگار می کشی . خیلی کم. بگیر برو.

دوباره تو صف دکتر جراحی. دستهات رو بزار رومیز. ببر بالا. قشنگ ببر بالا. جراحی نداشتی؟  نه. نقص عضو؟ نه. برو به بعدی بگو بیاد.

از بچگی اونچیزی که حال منو خوب می کرد،  بیشتربرخورد ولبخند دکتر بود نه دوا وآمپول. اما این روزها دیدن دکترها حالم را بهتر نمی کند. دیگر فرق زیادی بین  چهره اونها و بسازو بفروش ها یا دلالان ماشین وجود ندارد. هر سه دکتر حتی به چشمان ما نیز نگاه نکردند! البته چرا دروغ بگویم . یکی از اونها نگاهی کوتاه به چشمها می انداخت. چون دکتر چشم پزشک بود. 

***

50 روزی از تابستان گذشته وهنوز هوا گرمتر می شود. پریروز روز خبرنگاربود .

سرکارخانم فکر میکنم که مدارک من بالاخره برای صدور دفترچه کامل شده باشه.

پروندتون رو از بایگانی بگیرید. خانمی که متصدی بایگانی فنی بود، حسابی عرق کرده بود، ولی سعی می کرد تا با خوشرویی به مراجعان جواب دهد. مقصر او نبود اما پرونده من معلوم نبود کجا افتاده بود که 45 دقیقه طول کشید تا پیدا شد. روی صندلی چوبی که نشسته بودم، روبرویم آقا و خانمی بودند که پشت میز کارشان نشسته و باموبایل هاشون ور می رفتند. به نظر می رسید، رتبه آنها از سایرین بالاتر بود، چون کار خاصی نمی کردن غیراز تنظیم موبایل هاشون.

اسماعیل قد بلند و قوی هیکل بود. اما عصای دستش و لرزان راه رفتنش نشان می داد که از یک حادثه نیمه ای از جان سالم به در برده. یک سال و نیم بیشتره که دنبال از کارافتادگی ام هستم. تا بحال 10 بار کمیسیون رفتم.اما هنوز ماهی یکبار باید بیام اینجا و پرونده ام روپیگیری کنم.

بالاخره پرونده من پیدا شد، و خانم متصدی بیمه مشاغل آزاد و اختیاری از دست من پوشه سبز رنگ رو گرفت. فتوکپی شناسنامه. بفرمایید. اصل شناسنامه. بفرمایید. نامه کمیسیون پزشکی. بفرمایید. نامه مادرتون. بفرمایید. فتوکپی شناسنامه مادرتون. بفرمایید. اصل شناسنامه مادرتون. بفرمایید. خب! همسرتون چی می شه؟ اون از طریق خانه هنرمندان خودش بیمه می شه. مدرکی دارید. مثل دفترچه بیمه مستقل اون . نه. ولی اگر ببینید، یک ماه و نیم پیش که اومدم پیشتون امضاء و انگشت زدم که اون تحت تکفل من نیست. آقا باید یا مدرک بیارید که اون خودش روبیمه کرده یا اینکه اونهم فعلا بیمه بشه تا بعد که کارش آماده شد بیاد و مستقل بشه. خانم اون هم با من شروع به پیگیری کرده اما هنوز نامه اولش از خانه هنرمندان نیومده. پس یا باید صبر کنی تا اون هم کارش درست بشه یا دفترچه اش رو بیار تا اون رو هم بیمه کنیم. کاشکی همون یک ماه و نیم پیش به من می گفتید. ما به همه می گوییم. اما به من نگفتید. خانم پس چرا امضاء و اثر انگشت گرفتید. آقا آدرستون چیه؟ تهرانپارس. پس چرا اصلا این شعبه اومدید. چرا آدرستون رو اعلام نکردید. خانم من همه چیز را در فرم نوشتم. از همسرتون جدا زندگی می کنید. خیر. پس دفترچه اونو بیارید. چرا 50 روز پیش نگفتید تا اون رو هم با مامانم ببرم کمیسیون . حالا دوباره باید از اول شروع کنم. آقا ما به همه می گیم. اما به من نگفتید. خب حالا داریم می گیم . بیخود میکنید الان می گید. یک ماه ونیم وقت ما هیچ!

 

از آنطرف اتاق یکدفعه آقایی که با موبایلش بازی می کرد داد زد: بیا اینجا ببینم چی می گی؟ گفتم: به تو ربطی نداره. نمی دانم چطور شد که به سرعت از پشت میز کارش بلند شد و بدون مقدمه، دو دستی زد تخت سینه من. خنده ام گرفته بود. او داشت منو به بیرون از اطاق پرت می کرد ومن که شناسنامه ها و مدارک دستم بود، با بهت به او نگاه می کردم. 10 متری منو هل داد و کرد تو اتاق مسئول واحدشون. من تازه تازه داشتم متوجه می شدم که دعوا شده. بین من و اون مرد. نفهمیدم چطور شد که یکدفعه رییس کل و همه کارمندان ریختند تو اتاق و گفتند: مردیکه بی ادب. مردی که مرا زده بود به رییس گزارش می داد که این یارو به زن من فحش داد. فحشی که من نمی توانم به زبان بیاورم. جای سکوت نبود. گفتم: آقای رییس بعد از یک ماه و نیم تازه به من می گوید: برو مدارک خانمت را بیار تا بره کمیسیون پزشکی . وقتی هم گفتم که چرا اون موقع نگفتید! گفت حالا داریم می گیم. من هم گفتم: بیخود کردید الان می گید...این همون فحشی است که آقا روشون نمی شه بگن.

آقای رییس گفت: او کارمند خوب منه، حتما راست می گه. آقای رییس ؛ کارمند خوب هم اشتباه می کنه . نه آقا شما بی ادبی کردید و شوهر ایشون هم عصبانی شده. دیگر جای مکث نبود. چون لباس اسپرت تنم بود و از ورزش اومده بودم، همه حضرات فکر می کردن که اوباش و بی سوادم. گفتم : آقای رییس من بی ادب نیستم. از کارمندان دیگرتان بپرسید، الان 2 ساعت که تو شعبه هستم به کسی بی احترامی نکردم؟ بی سواد هم نیستم که از امور اداری سر در نیارم. خبرنگارم. مثل اینکه آتش به جان رییس افتاده باشد. پرونده مرا به گوشه ای پرت کرد و گفت : برو هر غلطی می خواهی بکن. شما خبرنگارها فکر می کنید که همه باید دست به سینه شما باشن!

من که تا آن لحظه نگفته بودم خبرنگارم و نامه معرفی هم چیزی را نشان نمی داد ، می  خواستم با معرفی کردن خود از داغ اوباش بودن فرار کنم،  اما خرابکاری کردم و اینبار با لقبی بدتر از اوباش خود را معرفی کردم؛ خبرنگار.

 

به نزد رییس شعبه رفتم و نام دو نفر کارمندش را پرسیدم و از شعبه زدم بیرون. در راه پله اسداله را دیدم که باز اکرم را با خود آورده بود. خنده ام گرفت. چه فامیل با معنایی داشت .اسداله مهاجر وطن ! درست که نگاه کردم دیدم افرادی با فامیلی های مشابه آنجا زیادند. از چهره هایشان می شد خواند که همگی مهاجر وطن هستند.

 

#

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط امیر پیام در ساعت 22:39 | لینک  | 

من می خرم، پس هستم!

امیر پیام

برداشت اول ( اواخر دهه 60)

 

پرسپولیس در 30 سال گذشته فقط  یکبار قهرمان آسیا شد و تنها 80 هزار نفر در آن روز فینال میان این تیم ایرانی و المحرق بحرین را تماشا کردند! این مسابقه هیچوقت از تلویزیون پخش نشد و تک گل محمد حسن انصاری فر که با دوربینی از طبقه دوم ورزشگاه آزادی فیلمبرداری شده بود ، فقط یکباراز اخبار ساعت 19 پخش شد. دوربین با نمای بسیار باز و با فاصله از این دیدار تصویر برمی داشت ، مبادا نوشته روی پیراهن بازیکنان پرسپولیس نمایان شود. این نخستین باری بود که روی پیراهن بازیکنان تبلیغ می شد و این کار -  مطابق معمول -   با سیاست های صدا و سیما در تعارض بود.

 

برداشت دوم ( اوایل دهه 80)

 

بازی پرسپولیس – استقلال نه تنها با نیم ساعت تبلیغ قبل و میان دو نیمه پخش

 می شود، بلکه امتیاز پخش آن نیز متعلق به یک شرکت تجاری از سرزمین چشم بادامی هاست .  بینندگان رسانه ملی که بودجه اش را بیت المال و البته گوشه فیش برق و کمی هم درآمد تبلیغات (!) تامین می کند ، باید امیدوارباشند تا شاید یکی از

" کیم" های دوقلوی کره ای  پولی بدهد و پخش برنامه  با دعوت این شرکت آغاز شود. در حین پخش مسابقه نیز در گوشه بالای تصویر یک خرس گنده آویزان است، که گویا نشان تبلیغی یخچال فریزر است و در پایین هم یک عقاب ترسناک برای صبحانه مقوی تبلیغ می کند. صفحه تلویزیون شبیه راز بقا شده ، به ویژه وقتی که بازی به خشونت کشیده می شود!

 

برادشت سوم ( همین روزها)

آرش در شهرک امید یک سوپر فعال و مد روز دارد. آقا! موفقیت در کسب و کار بستگی به زرنگی کاسب در شناسایی مارک های جدید مواد غذایی دارد. فقط کافی است تلویزیون یک نوع ماکارونی یا بستنی جدید را تبلیغ کند؛ از فردای آن روز مشتری ها فقط آن مارک را می خرند و بس! منیر خانم برای خرید سرکه خرما به سوپر آمده و می گوید که عروسش فواید این نوع سرکه را از تلویزیون شنیده.

بهناز فقط لباس مارک دار می پوشد و خرید لباس و کفش بی نام و نشان را بی کلاسی می خواند.

 

سوار ماشین می شوم تا به گوشه ای دیگر بروم و گفتگو کنم. تابلوهای عظیم تبلیغاتی اتوبان را احاطه کرده اند . وسعت برخی از آنها دو برابر آپارتمان 60 متری ماست. رادیو روی شبکه پیام است. تبلیغات بعد از پخش خبر. "... ببین اصغر آقا ! برات زن نگرفتم که دیر سر کار بیای! آخه اوستا! آخه نداره  ... ! " و بالاخره ماجرا با تبلیغ خرید فرش پایان می یابد. من متحیرمانده ام! "برات زن نگرفتم!" یعنی چه؟ یعنی زن اسباب بازی یا وسیله ای است که اوستا برای لطف در حق شاگردش گرفته؟! و شاگرد بی جنبه نیز بخاطر سرگرم شدن با اسباب بازی جدیدش ، دیر سرکار آمده ! آنهمه وسواس برای تبلیغات روی لباس پرسپولیس  با این شعار که " ... مگر انسان تابلوی تبلیغاتی است که روی سینه اش مارک بچسباند و... " و اینهمه بی توجهی به زن!

گفتگو بی گفتگو! به خانه که می رسم صدای تلویزیون بلند است.  در تبلیغ دیگری خانم هود را خاموش و آقای منزل را به شام دعوت می کند. آقا در آشپزخانه پشت میز نشسته و روزنامه می خواند! دست به سیاه و سفید نمی زند و زن سرپا کار می کند. عجب تبلیغ آموزنده ای! آقایان در آشپزخانه فقط می نشینند و روزنامه می خوانند تاشام حاضر شود.

یک تیزر دیگر:" خانم این شکلات صبحانه چقدر خوشمزه است و..." آقای خانه با عجله به سر کار می رود اما خانم در خانه می ماند و برای اقا لقمه می گیرد. این یعنی زن محور توسعه پایدار!

... واما یک تبلیغ فرهنگی ! آموزش استاندارد. مادر به کودک لیست خرید را می دهد. در میان فهرست خرید چیپس و پفک خودنمایی می کنند! اغذیه بدون ارزش غذایی در میان آموزش مفهوم استاندارد به عنوان اجزای اصلی سبد غذایی خانواده گنجانده

می شود. پیرزن از کودک در حال خرید یاد می گیرد که استاندارد مهم است.

" چی مادر جون"..." استاندارد" ..." چی ؟ " ... " استاندارد مادر" واژه استاندارد برای پیرزن ناآشنایی می کند. حق با اوست چطور با مفهومی آشنا شود که واژه آن هنوز به زبان فارسی ترجمه نشده است.

یکی از بانک ها واحد کیلومتر را برای شمارش پول جوایز قرعه کشی انتخاب کرده است. تمثیل جالبی است ! بی ارزشی پول را بهتر بازگو می کند و رویای سپرده گذاران همانند همان بادکنک ها یی است که در تبلیغ بانک به هوا می روند.

بانک دیگر که اعتماد مردم را سرمایه خود می خواند از سرمایه گذاری این بانک در صنعت، کشاورزی و طرح های اقتصادی به کمک سپرده های مردم می گوید. راستی وقتی می شود به سپرده ها به طور متوسط کمتر از 15 درصد در سال سود داد و در عوض با دادن وام بیش از 25 درصد سود دریافت کرد، چه نیازی به سرمایه گذاری وجود دارد. چرا بانک های ما به این موضوع توجه نمی کنند!

 

یک بانک دیگر1000 دستگاه 206 و 1000 هزینه حج تمتع و هزاران جایزه دیگر را با افتخار اعلام می کند! چقدر هزارتای اول با معنویت هزارتای دوم قرابت داشت!

خودروی ملی مدل جدید در پشت صندلی های جلو مانیتور و کامپیوتر دارد. چه فکر بکری! بالاخره باید به وقت های تلف شده در ترافیک هم سروسامانی داد و چی بهتر از مانیتور و صفحه تلویزیون!

برداشت آخر( همین امروز)

میدان انقلاب یک موزه معاصر– یا بهتر بگوییم مان هنر نو-  از انواع تکنیک های  تبلیغات است. میان پسرک ها بر سر چسباندن پوستر کلاس کنکور روی محل نصب پوستر رقابتی سخت در جریان است و عمر پوستر هر موسسه 10 دقیقه بیشتر نیست. کافی است پسرک این موسسه با دوچرخه و پوسترهای لوله شده و سطل سیریشم کمی دور شود تا پسرک آن موسسه بروی پوستر او بچسباند. قطر پوستر های روی هم یک دیوار جدید کاغذی درست کرده است . دیواری کاغذی برای تبلیغ تست زدن و روش عبور از دیوار فولادی کنکور.

تبلیغ صوتی! "همه چیز فقط 100 تومن ! بی تفاوت رد نشو خانم! دست خالی نرو آقا!"

بلندگو های دستی با هنر زبان ریختن گوینده مشتری ها را روانه مغازه می کند.

پسرک با لهجه غلیظ آذری، تراکت تبلیغ رمان جدید سیمین دانشور و گابریل گارسیا مارکز را به دستم می دهد. جنس کاغذ کاهی تراکت که با چاپ ملخی تک رنگ تهیه شده و تنها به لطف رنگی بودن کاغذ ،  رنگ و رویی به خود گرفته، در برابر تبلیغ چهارنگ با کاغذ گلاسه، و عکس  دوبل برگر و چیپس و پنیر،  حرفی برای گفتن ندارد.

چقدر گرسنه ام؟ گفتگوو گزارش باشد برای بعد ! اول غذا می خورم و بعد هم که باید بروم خانه دنبال شیرین . قول داده ام که امروز بعد از تهیه گزارش او را ببرم مرکز خرید جام جم .

#